تبليغاتX
مهرگان
فر و شكوه ايرانيان
 مهرگان فر وشکوه ایرانیان
 

 

مهرگان فر و شكوه ايرانيان

 

چند نفر از ما تاريخ مهرگان را مي دانند؟

چند نفر از ما تاريخ اعياد تازي (عربی) را می دانند؟

به کدام سوی می رویم ما ایرانیان فراموش کار؟ 

 

|+| نوشته شده توسط کیان در پنجشنبه 16 مهر1388  |
 سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش



|+| نوشته شده توسط کیان در دوشنبه 30 شهریور1388  |
 ایران جاودان



|+| نوشته شده توسط کیان در جمعه 13 شهریور1388  |
 خون نامه
 

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد


روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد

نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد


دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد


آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است

اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد


کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی

بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد


 

ايران ما

 

|+| نوشته شده توسط کیان در چهارشنبه 28 مرداد1388  |
 ایران امروز ما




|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 10 مرداد1388  |
 نا پاكان ايران زمين
 

ايل غريب

 

 

|+| نوشته شده توسط کیان در چهارشنبه 17 تیر1388  |
 ندای آزادی

ندا از میان ما رفت

ولی

"ندای آزادی هرگز نمی میرد"




|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 6 تیر1388  |
 به نام تاج دنیا، ایران
به نام اهورا مزدا

خدای یگانۀ هستی و گیتی،آفریننده انسان و انسانیت

به نام پیام آور کردار نیک،گفتار نیک، پندار نیک، پیامبر راست گفتار
زرتشت جاویدان

به نام تاج دنیا، ایران،سرزمین تمدن و مهد تاریخ گیتی،
سرزمین خدای جاویدان

به نام پرچم سه رنگ با نشان جاویدان
شیر و خورشید

به نام پدر تمدن و تاریخ ایران زمین، کوروش هخامنشی، شاه شاهان، بزرگ مرد مهرورزی وآزاد دینی

به نام ملت ایران، فرزندان خاک مقدس اهورایی،که گیتی و هستی از
ایرانیان شکل گرفت


|+| نوشته شده توسط کیان در یکشنبه 31 خرداد1388  |
 موج سبز

موج سبز



فرق رنگ سبز با رنگهای دیگر چیست؟

حرکتی با شعار الله اکبر آغاز شده، تاریخ دوباره برای ایرانیان تکرار می شود.

راستی "الله اکبر" به چه زبانی است؟ فارسی، انگلیسی یا عربی؟

ما از کدام سرزمین هستیم؟ ایران یا ...

از الله چه می خواهیم؟ اسلام؟

مگر اسلام در این مملکت نیست؟ مگر مبارزه با بی حجابی، الکل و... که از مصادیق اسلام است در این سرزمین اجرا نمی شود؟

پس به دنبال چه هستند؟ جمهوری اسلامی اسلامی ایران؟

یکبار دیگر اسلام را در کنار نام ایران تاکیید کنیم؟!


به امید ایرانی آزاد و آباد


|+| نوشته شده توسط کیان در جمعه 29 خرداد1388  |
 22 خرداد

22 خرداد:


بر حماقت مردم می خندم !



ایرانی،

هیچ اهمیتی نداری !

|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 23 خرداد1388  |
 تضاد

تضاد:

آنچه که ما ایرانیان  امروز بدان گرفتار شدیم


|+| نوشته شده توسط کیان در یکشنبه 17 خرداد1388  |
 خليج فارس هميشه خليج فارس مي ماند
 

با خود انديشه كنيم

چند نفر از ما ويزاي ورود به دوبي و عربستان را در پاسپورت خودمان يا اعزاي خانواده مان داريم؟!

چند نفر از ما براي سوار شدن به هواپيما هاي خطوط كشورهاي عربي تنها براي ديدن سر وشكل مهماندارها يا نوشيدن الكل رايگان بال بال مي زنيم؟

خليج فارس هميشه خليج فارس مي ماند

 اين دريا تا ابد پارس است و پارسي مي ماند

ايراني : نگهبان ايران و بيدار باش

 

PERSIAN GULF - خليج فارس



چقدر با فرهنگ شدیم !!!

مسلمانان با فرهنگ تبریک عرض می کنم:

مسلمانان با فرهنگ !!!

 

 

|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 12 اردیبهشت1388  |
 ز تاج کیان به سوسمار خوری افتاده ایم!!!

گذشته و امروز

در دیروز جستجو می کردم، خیلی قبل ها، هزاران سال پیش ... پدران در فر و شکوه بودند. با شعار گفتار نیک، پندار نیک، رفتار نیک بود که تخم مهر و مهرورزی را در سرزمین ایران می افشاندیم و چه خوب بود! ...

 ... اما ظلم و ستم پادشاهان چند سالهء آخر ساسانيان، غرور و تكبر خسرو پرويز و يزد گرد سوم، آتش تند موبدان زرتشت كه آرام آرام به ستوه آوردند ايرانيان آزاده را، خلاف آنچه زرتشت مژده داده بود و مالياتهاي سنگين، بي سوادي و ناداني چه چاره اي جز فكر كردن به رهايي باقي گذاشته بود. مزدك آمد، مژده داد به برابري و برادري، به يكسان شدن انسانها و كاهش فاصله ها ... كه پادشاه اينگونه نباشد كه اين نيست پيام زرتشت ... چه زود كشته شد.

 ...تازيان تاختند و تاختند، رستم فرخزاد و 4000 سرباز جاويد ايراني را سر بريدند و بر جنازه هايشان اذان ظهر اقامه كردند، تيسفون و شهرهاي ديگر يكي يكي سقوط كردند، ثروت ما به تاراج رفت، فرش بهارستان به دستور علي فرزند ابي طالب به دهها تكه تقسيم شد تا مسلمين به يك اندازه سهم ببرند، فرهنگ و هنر هزاران سالهء ما را به زير نعلين خود كشيدند،  پادشاه رفت و خليفه جايگزين شد، همان حكومت فرد بر جامعه! 200سال ماندند و رفتند ... و بيرونشان كرديم، با ابومسلم ها با يعقوب ليث ها ...

 و امروز چگونه است؟ مهرورزی هنوز شعار است! شعار دولت نهم و آقای احمدی نژاد. عده ای گرفتار دین هستند و به دنبال رفع مشکلات این روزگار با گفته ها (احادیث) تازیان. برخی معتقد به الگو برداری از تمدن باختر (مغرب) زمین هستند و خیل مردم نیز گرفتار گذران زندگی

راستی چه ملت فراموشکاری هستیم. سهم ما از دریای مازندران چه شد؟ بالاخره اسم دریای پارس همان خلیج فارس ماند؟! اعتبار ایرانی در نزد سایرین چگونه است؟

چرا می دانیم چگونه خوب ایراد بگیریم ولی هیچ کس نمی داند که کلید حل این مشکلات در دست خودمان است نه دیگران ...

 بر گردیم به گذشته،

فردوسی زمانی که تمدن ایران را در خطر دید گفت:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جایی رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

 

ولی آیا می توان این شعر را امروز زمزمه کرد؟! من نظر دیگری دارم:

ز تاج کیان به سوسمار خوری افتاده ایم!!!

که سوسمارخوری کنایه از همان گرفتاری امروز ما ایرانیان است

 

در پناه ایزد


|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 8 فروردین1388  |
 کوروش شاه شاهان
 

ايران باستان

 

كوروش - پادشاهي كه پيامبر شد
محمد - پيامبري كه پادشاه شد
 
روزي كوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان كسي كه عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نكرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح كنم؟خدا گفت:البته!

_از تو ميخواهم يك روز،فقط يك روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي كنم.سوگند ميخورم كه پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.

_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميكنم، اما اين را نخواه.

_خواهش ميكنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش كنم و از نتيجه ي سالها نيكي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين كني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.

خداوند يكي از ملائك خود را براي همراهي با كوروش به زمين فرستاد و كوروش را با كالبدي،از پاسارگاد بيرون كشيد.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اينجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.

و فرشته چنين كرد.كوروش براي اينكار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به جز عده ي اندكي،كسي به ياد او نبود .كوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشكالي ندارد.خوب آنها سرگرم كارهاي روزمره ي خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه ميشنيد كه مردم چگونه يكديگر را صدا ميزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!!!

فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نميشناسي.آخر آن موقع كه تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حكومت ميكردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشي بودند.

كوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه ميكردند؟!!!

فرشته بسيار تاسف خورد.

سكوت مرگباري بين آنها حاكم شده بود.بعد از مدتي كوروش گفت:تو مي داني كه من جز ايزد يكتا را نمي پرستيدم.مردم من اكنون پيرو آييني الهي هستند؟

_در ظاهر بله!

كوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟

_اسلام

_چگونه آييني است؟

_نيك است

وكوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني "در ظاهر بله " را فهميد .........

_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين كرد.

_همين؟!!!

كوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.

_پس بقيه اش كجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!

و فرشته بسيار زياد تاسف خورد.

_خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر كوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسكين دهد.

فرشته چنين كرد و او را به سرزمین های دور برد.
 تازه به مقصد رسيده بودند كه با مردي هم كلام شدند.پس از چند دقيقه مرد از كوروش پرسيد:راستي شما از كجا مي آييد؟ كوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ايران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يك تروريست متحجّر است!

عكس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست...

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال كردن .............

كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بيهوده بر خواسته ام پافشاري كردم، كاش همچنان در خواب و بي خبري به سر می بردم.
 
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است
آرامگهت غرقه به زير آب است
 اينبار نه بيگانه که دشمن ز خود است
|+| نوشته شده توسط کیان در سه شنبه 13 اسفند1387  |
 نگهبانان ایران


چه خوش گفت فردوسی پاکزاد:


نگهبان ایران و بیدار باش

|+| نوشته شده توسط کیان در سه شنبه 29 بهمن1387  |
 نامه کیارستمی به احمدی نژاد



با گذشت سه سال، هم اکنون بهتر می توان مفهوم نامه کيارستمي را که در گرماگرم دور دوم انتخابات رياست جمهوري به احمدي نژاد نوشت، درک کرد. دوباره بخوانيم:

پسرم وقتي ۵ساله بود روزي مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستي از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتي به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوي ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسي بده که بيش‌تر دوستش داري." بهمن نگاهي به هر دوي ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم مي‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمي‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر ۵ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگري داد، که کم‌تر از من دوستش مي‌داشت. ولي من دليلي دارم که چرا رأي‌ام را به ديگري خواهم داد.

آقاي احمدي‌نژاد، براي من دلايل بسيار ساده‌اي وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو براي من يادآور سال ۵۷ هستي. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگي براي تغيير زندگي مردم مفاهيمي انتزاعي نبودند؛ چيزهاي طبيعي و جزيياتي زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويي بودند که مي‌خواستند از انقلاب فرصتي فراهم آورند تا طبقه‌ي محروم جامعه شرايط بهتري براي زندگي داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که مي‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگي دروني تو را درک مي‌کنم. تو هم‌چنان بي‌دروغ «ما»ي سال ۵۷ را زنده مي‌کني. من تو را دوست دارم چون نمي‌توانم به خودم راست نگويم که مي‌دانم آن‌چه مي‌گويي راست مي‌گویی.

اين واقعيت است که در جهان کنوني قله‌هاي ثروت با دست‌اندازي به پله‌هاي قدرت جايي براي رشد مردم باقي نمي‌گذارند.

در اين ميان، آقاي احمدي‌نژاد اما چيزي وجود دارد که تو را در دنياي ۲۰۰۵ ما وصله‌ي ناجور مي‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن مي‌خوري که از دنيايي چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوي. دنيايي که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيي از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواري براي براي بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...

دوست عزيز، به‌سادگي بگويم ما نمي‌توانيم خود را در سال ۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگي واقعي رخت بربسته است و در معادلات سخت کنوني، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازي کنوني نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستي که بتواني در بازي پيچيده‌ي سياستگزاران آلوده به قدرت بازي کني، پس به قول مدرس " اکنون کسي لازم است که قاعده‌هاي بازي اين جهان را آموخته باشد."

براي همين من رأي‌ام را به کسي مي‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسي توانمندتر از تو در درک وقعيت‌هاي امروز زندگي است. همه‌ي اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آراي تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمي به طبقه‌ي محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ي جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأي داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگي بيش‌تر بار ديگر پاي صندوق رأي خواهم رفت و اما رأي‌ام را به ديگري خواهم داد که او را به اندازه‌ي تو دوست نمي‌دارم. روزگار غريبي است برادر...






وطن علاف چاه جمکران شد‏
خرافاتش کران تا بیکران شد

 ز فرط ناامیدی خلق محروم
چنین با سر به چاه جمکران شد

به او گفتند آقا در ته چاه
چراغ خانه‌ی مستضعفان شد

 به او گفتند هرکس آنطرف‌ها
شبی خوابید، صبحش کامران شد

 نه تبعیض و نه پارتی‌بازی آنجاست
که حضرت بی‌خیال این و آن شد

اگر زخمی کسی هرجای خود داشت
سحر با دست حضرت پانسمان شد

 اگر از گوش چپ دلخور کسی بود
سحر در تیم خود دروازه‌بان شد

 اگر آواز اکبر را کسی خواست
سحرگه عازم گلپایگان شد

 کسی گر شعر سیمین را طلب کرد
سحرگه رهسپار بهبهان شد

 سر شب گر کسی تونل هوس کرد‏
سحرگاهان مقیم کندوان شد

 کسی گر خنده زد بر این کرامات
خدا با او همیشه سرگران شد

 نه تنها که خدا با او چپ افتاد
که حضرت هم به یارو بدگمان شد‏

حقیقت دارد اینهائی که گفتم
که چندین بار حضرت امتحان شد

 یکی، شب یک شتر ازحضرتش خواست
سحرگه صد شتر را ساربان شد

 شبی خوابید آنجا یکنفر لال
سحرگه صاحب شش‌تا زبان شد

 یکی از فرط چاقی غصه میخورد
سحر یک تکه پوست و استخوان شد

 یکی را بود رخوت در مثانه
سحر ادرار او هرسو روان شد

 پشیمان شد ز سرقت یکنفر دزد‏
شبش خوابید و صبحش پاسبان شد

 یکی شب قاطرش را بست آنجا
سحرگه قاطر او مادیان شد

 یکی هم چونکه نیت کرد برعکس
بجای بنز، پیکانش ژیان شد

 یکی حاج اصغرآقا منشی‌اش بود
سحر سکرتر او ارغوان شد‏

 یکی زن داشت با همسایه‌ی هیز
سحر همسایه‌ی او ناتوان شد

 یکی را عضو مردی بود باریک
سحرگه در کلفتی استکان شد‏

 یکی از کوچکی‌ی بیضه نالید‏
سحرگه بیضه‌هایش دنبلان شد

 یکی از حیث جنسی ناتوان بود
سحر زحمت‌ده ِ اطرافیان شد‏

 ز چاه جمکران هرکس مدد خواست
نیازش داده شد، بختش جوان شد‏

 اگر اینها دروغین بود و واهی
حقیقت نیز یک قدری عیان شد:‏

 یکی بیرق که خرچنگی بر آن بود
هماورد درفش کاویان شد

 از این‌هم حیرت‌آورتر، خلایق:‏
که هر عمامه، یک تاج کیان شد‏

 ‏«خلایق هرچه لایق»، باورم نیست‏
در آنجا که جفا با مردمان شد‏

 جفا با مردمان از سوی شیخان
به نام حضرت صاحبزمان شد

 تقاضاها، بجز این چند مورد‏
تمامش از برای آب و نان شد

 بپرس از خلق نادان و گرسنه‏
‏ چنین، تحمیق تا کی میتوان شد‏

 بگو پرهیز باید از خرافات
که عمری مایه‌ی رنج و زیان شد

 

بگو کافر شوید از مذهب جهل
که بهر شیخ و ملا خود دکان شد

بگو آقایتان در چاه نفت است
که چاه جمکران تقلید از آن شد‏‏ ‏

خوشا کز حرف هادی بل بگیرید
مراد از حضرت پترول (نفت) بگیرید

 


|+| نوشته شده توسط کیان در پنجشنبه 20 تیر1387  |
 راه راست
 

مهرگان

 درود بر فرزندان ایران زمین

قصد دارم با جستجویی در کتاب قرآن (مجید یا کریم) به تفسیر آیه هایی برگزیده در آن بپردازم و هر از گاهی در کلمات آن مو شکافانه به دنبال معانی واقعی باشم

آری قرآنی را بررسی می کنیم که همه جا، در زمان مرگ و بر سر جنازه هایمان، در مراسم عقد و در هنگام ازدواج، در زمان عبادت خدا و اذان و حتی برای فرار از اجنه و ارواح شیطانی توصیه به خواندن آن شده است.

امیدوارم که مورد استفاده حق جویان قرار بگیرد

با کلمه قتل (قتلو، قاتلو و...) در قرآن بیشتر اشنا شویم:

سوره بقره:

*"و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم..."

 یعنی بکشید در راه خدا آنهائی که عده‌ای از شما را کشتن

دستور به جهاد و ریختن خون:

واقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم والفتنه اشد من القتل ( هر جا مشرکان را دریافتید به قتل رسانید و از شهرهایشان برانید)

 

*بکشید کافران را تا بر کنده شود ریشه فساد، و دین منحصر به دین خدا شود

 

تفسیر: بذر کینه بپاشید، به هیچ کس رحم نکنید، مذاکره نکنید، انتقام بگیرید، فقط به خون فکر کنید

آنچه که ما در مسلمانان راستین دیده ایم، مانند گروه طالبان و ...

 

مشرک : کسی که به خدایی که می پرستد الله نگوید، بگوید خدا ، ایزد، اهورا مزدا و حتی کسی که میهنش را بر دین مسلمانان ضروری تر می بیند

 

دین خدا: آنچه که فقط  به زبان تازی (عربی) می باشد و هر آنچه که تازیان مقدس و هواداران بیابانگرد آنها بلغور می کنند، مانند احادیث

تذکر: خداوند فقط زبان تازی (عربی) را متوجه می شود اگر به زبان مادریتان از خداوند درخواست کنید فایده ای ندارد چون خدای واقعی عربی را بیشتر متوجه می شود.

 

در پناه ایزد

 

لبخند مهرگان

 

ترفند کتابخانه انگلیس

 

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد .

قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد.

اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

 روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

 رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم .

 روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی جدید تحویل دهند!!!

 

|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 8 تیر1387  |
 وطن پرست=کافر

 

بر مام وطن باید گریست!

 

زمانه زمانه سبقت و پیشی درزمینه علوم و فنون است و پیشبرد چرخ کشور بر هرچیزی مقدم، ولیکن باید بر مام وطن گریست که چنین گستاخانه شهروندان، دون پایه محسوب میگردند آنانکه وطن وطن میگویند و ثروتها و منابع خدادادی کشور مصروف جنگی فرسایشی در جای دیگری از پهنه گیتی میگردد که برد و باختش تنها بر ملت مظلوممان خرجی بی پایان و ایجاد دشمنی دیگر تحمیل خواهد نمود.
بر مام وطن باید گریست که فرزندانش نام وطن را بتنهائی نمی پسندند و وطن پرستان واقعی را بسخره میگرند و دون میشمارند

 

آری ای ایران بر تو میگریم و اشکهایم را نثار خاک پاکت مینمایم چرا که در طول تاریخ چنین زخم هولناکی را هرگز بر پیکرت ندیده ای


برتو مویه میکنم وطنم که هیچگاه فرزندانت بر تو چنین نشوریده بودند و با افتخار از تو دوری نکرده بودند


آنانکه با نام تو بخصم میخروشیدند و رگهاشان را بر پای تو بفولاد میسپردند، اکنون تن های پاکشان در زیر خاکت خواهد لرزید و شیر مادران شیری که فرزندانشان را بانام تو لالائی میخواندند فرو خواهد خشکید و روزگار چنین خواهد شد که وطن فروشان بر وطن پرستان چیره خواهند گردید.


شیاطین بر گردادگرد تو میچرخند و فرزندانت سر آنانکه تو را میپرستند بر زمین میگذارند و خوارشان میشمارند


بر توای وطنم میگریم که هیچگاه در هیچ گوشه ای از تاریخ پربارت چنین جفائی بر تو نرفته است.


بیداد زمانه تورا چنین خوار و نحیف نموده که دریای خزرت را بمفت میفروشند و نامش را فیروزی مینامند که تورا تنها پیروزی شایسته است و آنهم بدست فرزندان پاکت.


برتو و بر خودم و بر تمامی فرزندانت میگریم چراکه آنچه که تو در دل خاکت داری و باید مصروف فرزندان پاکت گردد، ناچيز فروخته میشود و دستمایه آنانی میگردد که فرزندان گرسنه و بی پناهت را نمی بینند


جوانان پاکی که باید هرروز در گوشه ای از دنیا نام پاک تورا با پیشبردها و پبروزیهایشان بر زبانها جاری سازند در بیغوله های تنگ و تاریک لب بر لب افیون میگذارند و خماری را بانشئه ای جانگداز معاوضه مینمایند


دخترکانی که باید با نام تو و بایاد تو سر بربالین بگذارند برای تکه ای نان تن پاکشان را بر نا اهلان ارزانی میدارند. و در این میان ثروتهای بیمانندت برای زخم تیر آنانی بکار رود که در فرداهایشان نه نامی از تو خواهند برد و نه بیادت خواهند بود.


پدرانی که با نام ایران و وطن، پهلوانان و شیر بچه های دلاور و بی باک پروردند که در هشت سال جنگ با خصم بی هیچ انتظاری خونهای پاکشان را نثارت کردند، اکنون برای تکه ای نان و یا رفع چند بار خماریشان فرزندانشان را و تکه های تنشان را بمفت میفروشند .


آیا نباید بر تو بگریم ای ایران که عده ای هرچند معدود از مادران فرزندانت بجای شیر در سینه ها شان خشو نت ونفرت میجوشد، به هرجائی، هرکه را که از وطن میگوید بتیر ملی گرائی مینوازند.


آیا نباید گریه کنم برایت ای وطنم که پدرانی از فرزندانت برای فکری معیوب و نظری آغشته بعناد و تنگ نظری دخترکانشان را با بی شرمی بضرب سنگ میکشند ونام کارشان را غیرت و ناموس مینامند.


میخواهم این بغض فروخفته بترکد و اشکهایم سرازیر گردد


بگذار گریه کنم وقتی که وطن پرستان و آنان که داعیه وطن دارند جرات ابراز نظراتشان را ندارند


چه بد کرداری ای چرخ که ملی گرایان باید خاک گوشه های تنگ عزلت بخورند و وطن فروشان مست باده قدرت باشند.


آری وطنم برتو میگریم و برایت دل میسوزانم

... ولی در اعماق قلبم بسیار دلخوش و امیدوارم و هیچ از این یاوه گویان که مست قدرتند و باده ثروت از خود بیخودشان نموده ترسی بدل ندارم که تو خود چاره ای بگاه و درخور خواهی اندیشید.



با درودی شایسته بر تمامی ایرانیان وطن پرست

در پناه ايزد

 

  

یک داستان بسیارعجيب!!!

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد

به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا

می توانم شب را اینجا بمانم؟»

 

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و

حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای

عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان

صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند:

 «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»

 

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و

ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که

چند سال قبل شنیده بود، شنید.

 

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم

این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»

 

این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای

دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را

بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب

بشوم؟»

 

راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما

بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد

دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال

را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

 

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری

که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا

371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382

 سنگ روی زمین وجود دارد»

 

راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است.

اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان

بدهیم.»

 

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد

گفت: «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این

در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به

او بدهند.

 

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی

هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل

بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های

بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره

را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا

چه بوده است متحیر شد.

چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!

.

.

.

.

.

.

.

لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من

فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.

لطفا این آدرس این صفحه رو به هر کسی که می شناسین بفرستین شاید اون

احمق رو بتونیم پیدا کنیم!

|+| نوشته شده توسط کیان در یکشنبه 26 خرداد1387  |
 امروز در تاریخ - 21 خرداد ماه

رويدادهاي تاريخ ايران باستان

 روزي که سكه زرين «شعله جاويدان» پول ملي ايرانيان شد

 

اردشير پاپكان بنيادگذار دودمان ساسانيان يازدهم ژوئن (مصادف با 21 خرداد) در سال 226 ميلادي سكه زرين «شعله جاويدان» را پول ملي (سراسري) ايران اعلام داشت و به جريان گذارد.

 

بر يك روي اين سكه كه نمونه هاي آن در موزه ها موجود است نقش «شعله جاويدان» حك شده است كه در ظرفي روي ستوني قرار داده شده و زبانه مي كشد. با اين اقدام، اردشير توجه ويژه خود را به آيين زرتشت كه بر رعايت اخلاقيات و درستي و مهرباني كردن تاكيد داشته نشان داد و آن را با سياست (حكومت) درهم آميخت كه چهار قرن ادامه داشت. يكي شدن دين و دولت در ايران پس از ساسانيان، در دوران بوئيان، صفويان و زمان معاصر تجديد شده است.

 

     اردشير حكمران پارس (مركب از استان هاي جنوبي ايران آن زمان از جمله سپاهان و كرمان) و پاسبان آتش مقدس در اين منطقه، حكومت اردوان را به فساد داخلي و ابراز ضعف در برابر روميان متهم كرده بود و پرچم نجات وطن را بر دوش گرفته بود. اردشير پس از برانداختن اشكانيان، برخلاف تصور همگان پايتخت را از تيسفون (مدائن- نزديك بغداد) به استخر (شيراز) و يا شهر مورد علاقه اش كرمان منتقل نكرد.

 

 عباسيان هم كه تحت تأثير فرهنگ و ايده هاي سياسي ايرانيان بودند در سال 762 ميلادي بغداد را که يک دهکده و درختستان بود به صورت شهري بزرگ در آوردند و پايتخت خلافت اسلامي خود قرار دادند. واژه بغداد پارسي است (بغ – داد و بغ به معناي خدا است). شهر تيسفون پايتخت اشكانيان و ساسانيان در سال 637 ميلادي به تصرف عرب درآمد.


    
تفكر و رفتار اردشير سبب ظهور ناسيوناليسم ايراني شد و ايران در پرتو همين ناسيوناليسم ويژه، در دوران حكومت شاپور يکم پسر اردشير با سه بار در هم كوبيدن امپراتوري روم، اسيركردن «والرين» امپراتور اين كشور و تحقير روميان و خراج گزار كردن آنان، بار ديگر تنها ابرقدرت جهان شد. اين ناسيوناليسم پس از ساسانيان نيز چندبار خود نمايي كرده و جلوه ها و محصولات خود را بر جاي گذارده است از جمله در زمان زياريان، بوئيان، فردوسي، و ....

 

... و اميد است ناسيوناليست ايراني بار ديگر براي بازگشت فر و شكوه به اين سرزمين در و جودمان بيدار گردد. حسي كه به گواه تاريخ، هر بار كه قليان نموده، ايران زمين و مردمش را به بالاترين سطوح عصر خود رسانيده است.

 

گوناگون مهرگان

تصوري ساده از زميني كه روي آن زندگي مي كنيم:

 

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم! در اينصورت كره زمين مان فرد 46 ساله خواهد بود.


هيچ اطلاعی در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و درباره سالهای مياني زندگی او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده ای داريم. اما اين را می‌دانيم كه در سن 42 سالگی، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو کردند . اثری از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود.


يعني زمين آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد. در اوايل هفته پيش ميمونهای آدم نما به آدمهای ميمون نما تبديل شدند و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.


انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طی همين يك ساعت گذشته كشاورزی را كشف كرده است. بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتی نمی‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائی بر سر اين بيچاره‌ی 46 ساله آورده است.


او طي 40 دقيقه بيولوژيكی، از اين بهشت يك آشغالدانی كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است.


سوختهای اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است.


و الان مثل كودكی معصوم و بی تقصير ايستاده و به اين حمله‌ی برق آسا نگاه می‌كند ...

 

|+| نوشته شده توسط کیان در سه شنبه 21 خرداد1387  |
 اندوه امروز فرزندان
 

رويدادهاي تاريخ ايران باستان

چه مي توانم بگويم؟ چه چيزي دارم كه بگويم؟

اگر تيتر اين پست را مي گذاشتم " خاك بر سر ما " به شما بر نمي خورد؟

اگر از فر و شكوه پدران و اندوه امروز فرزندان بگويم چه مي شود؟

 آیا کافر هستم؟

 این لقب تازی چیست که نسبت داده می شود؟

پس خداي بزرگ، كودكان غزه چه مي شوند!؟ وا مصيبتا اسلام در غزه به خطر افتاده ولي در ساير دنيا امن و امان است. آیا دوام این حکومتها به خطر افتاده یا اسلام؟

دیگر نمی دانم چه باید بگوییم ... عکس زیر را ببینیم و بیاندیشیم که چقدر پست شده ایم:

 

اندوه فرزندان

 

|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 11 خرداد1387  |
 
 
بالا